پارت چهل و ششم :


******
حامی وارد یک کارخانه متروکه شد. کارخانه‌ای لبنیاتی که سالیان سال بود که از رونق افتاده بود. البته که سال های دور پرسنل زیادی داشت وصاحبش هم اسم ورسمی در کرده بود.
درب کارخانه هم که آهنی بود یک گوشه افتاده بود. حامی پایش را روی چهارچوب درب قرار داد واز روی آن رد شد. دقیقاهمین طوری از روی بهار رد شده بود.
دست برد وپشت سرش هفت تیر را بیرون کشید.خودش واسلحه را در حالت آمادÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Najva

    1

    نههههه هووووتن چرا بیشعور ما به تو اعتماد کردیم.

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    3

    حدسم درسته هوتنه🤦 ♀️اون چ مرگیه دیگه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️