پارت صد و سی و نهم :



با تردید نگاهش کردم.

دستم را گرفت و باز لبخند زد.

- من تنهام. شوهرم از دنیا رفته، بچه‌هام هم همه‌شون سر خونه‌زندگی خودشونن. نترس، مرد و مزاحم نداریم. بهتر از اینه که تا صبح بمونی تو خیابون. این یکی رو دک کردم رفت ولی از اینا زیادن.

این را درست می‌گفت و مطمئن بودم نمی‌توانم تا صبح در خیابان بمانم و جان سالم به در ببرم. او مهربان و بی‌خطر به نظر می‌رسید و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    چه خانم مهربونی❤️🌷

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    لطف دارید ساناز جون😍🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️