تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و دوم :
جلوی ماشینش ایستاده و منتظر من است. برقی که با دیدنم از چشمانش میگذرد چیزی نیست که از دیدم پنهان بماند. با لبخندی جمع و جور سلام میکنم و هر دو سوار میشویم. بلافاصله ماشین را روشن میکند و به راه میافتد.
- به به خانوم فراری بالاخره رضایت دادن برگردن. خوش گذشت؟
- عالی بود.
با لبهای بسته سرش را تکان مختصری میدهد و با کم کردن سرعت ماشین یک در میان نگاهش را بین صورتم و خیاب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zahra.s
0آب قند لازم دارم🥰🥰
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزم.😅🥰🥰🥰❤️
۲ سال پیشAa
0ممنون عالی بود👏⚘
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.🥰🥰
۲ سال پیشیانا
3ای جانم عجب ارتباطی مشکل بیشتر ز وجها اینه که نمیتونن اصل ارتباط پیاده کنند ،تازه بعد از چند سال میفهمن راه و انتخابشو ن اشتباه بوده اما این صدرای داستان ما عجب کار کشته ست.
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰🥰🥰
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰🥰🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0یه کوچولو این صدرا خان خودرأی و مستبد هم تشریف داره. بیشتر با لحن تحکم با آوا صحبت میکنه و اینا زیاد جالب نیست.