دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت هفتاد و هفتم :
دستش را مشت کرد. محفظه شیشهای از آزمایشگاه غیب شد و از دروازه عبور کرد. پشت شیشه فرازمینی قد کوتاهیی دیده شد. که مشتهایش را روی شیشه میکوبید و پدرش را صدا میکرد.
خاروس ترسیده فریاد کشید:
- خوزه! فرزندم!
خاروس تلاش کرد تکان بخورد اما هیچ کاری از دستش برنیامد که انجام بدهد در حال تقلا کردن برای الکس خط و نشان کشید:
- اگه بلایی سرش بیاد کل زمینو نابود میکنم میشنوی الکسان
لطفا صبر کنید...
