دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت هفتاد و هشتم :
الکس سر تکان داد و هر دو دستش را بلند کرد دیواری شفاف میان آن ها و فرازمینیها ایجاد کرد تا آن دو صدایشان را نشوند. به ریچارد و اریکا گفت:
-
- من خوزه رو با خودم میبرم، فعلا این دوتا همینجا اسیر لوحها میمونن تا من برگردم و بهتره مراقب باشین اریکا، ریچارد من رو کمکتون حساب میکنم. اگه اتفاقی افتاد از این دروازه برای فرار استفاده کنین.
***
کاملین دایره ب
لطفا صبر کنید...
