شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت یک :
فصل اول بازی نامه ها
نفس زنان و با دو به راهروی تاریکی رسیدم که منتهی به سالن مخوفی می شد. ضربان قلبم با شدت زیادی می کوبید و نفسم بالا نمی آمد. به اطراف نگاه کردم اما صدای قدم های بلندش رعشه به تنم می انداخت. نگاهم به گوشه ی سالن افتاد و چشمم به میز تلفن افتاد سریع دویدم لیزم برد و افتادم اما روی جفت زانو خودم رو رساندم و زیر میز تلفن مثل جنین جمع شدم. پارچه ی میز رو پایین کشیدم تا مشخص نباشم. انگار خون در رگ هایم منجمد شده بود و نفسم بالا نمی آمد. سایهش توی چهارچوب در افتاد و لحظه ای مکث کرد. دستم رو جلوی دهانم گرفتم تا مبادا صدای نفس های بلندم به گوش های تیزش برسد. احساس خفگی به وجودم چنگ انداخت. قدمی آهسته جلو برداشت صداش رو شنیدم که با لحن خونسرده و کشیده اسمم رو صدا کرد.
-اِلــــــــا.
وقتی این طور صدایم می کرد، با این لحن خونسرد که خباثت در آن نهفته بود ته دلم خالی می شد. وقتی با این لحن صدا می کرد یعنی برای شکار آمده بود. همان طور که جلو می آمد دستش را روی ساز چنگ کشید و صدای نامیزون ساز در فضای مبحوس خانه پیچید. شانههایم بالا پرید اما همچنان دستم جلوی دهانم سفت و محکم بود. از حرکت ایستاد، فهمید! فهمید و من قلبم ایستاد. پلک هایم رو محکم بستم و نفسم تنگ شد. هر چه قدر تلاش می کردم نفس بکشم نمی توانستم به خرخر کردن افتادم و خون زیر پوست صورتم دوید و کبود شدنم رو احساس کردم. دستش رو یکهو از زیر میز رد کرد و دور بازوم کشید و با یک حرکت روی زمین انداختم. دستش رو دور چانهام انداخت و گفت:
-نمی تونی هیچ جایی فرار کنی دارلینگ.
سقف قهوه ای بالا سرم با نقاشی های کلاسیک باشکوه پیش چشمم تیره و تار شد. وقتی تقلای من رو ندید و فهمید توی بغلش شل شدم متعجب یک لحظه سکوت کرد و سریع دست انداخت از توی جیب اسپری رو بیرون آورد توی دهانم چپاند و زیر لب با حرص گفت:
-آسم لعنتی.
من بیهوش شده بودم
اما توی خواب هم رویاها و اتفاقاتی که توی این دوازده ماه گذشت دست از سرم برنداشت. همه چیز از جایی شروع شد که...
با شنیدن صدای تقی از بیرون یک هو از تخت کنده شدم و سیخ نشستم. احساس کردم یک نفر توی خونه بود و صدای پاهاش به قدری بلند بود که انگار یک غول با وزن سنگین در حال قدم برداشتن بود. نفس زنان سعی می کردم چشمام رو تا ته باز کنم اما اون قدر اتاق تیره و تاریک بود که عملا هیچ جا رو نمی دیدم.
احساس می کردم صدای نزدیک شدن پای اون شخص غریبه مثل کوبیدن طبل بود که هر لحظه شدتش بیش تر می شد و لرزه ی این صدا توی مغزم اون قدر شدید و بدتر می شد که انگار تمام اتاق تکون می خورد. می خواستم از تخت جدا بشم اما انگار قفل بودم مثل این که یه نیروی نامرئی قوی مثل چسب من رو تخت چسبونده بود بزور خودم رو به سمت زمین کشوندم و دستام رو از روی محلفه که چنگ شده بود عقب کشوندم. درد و فشاری که می کشیدم رو احساس می کردم و جیغی از ته دل کشیدم. یکهو توی خیابون افتادم و گیج اطراف رو نگاه کردم و یک آن متوجه شدم اون شخصی که توی خونه بود حتی الان توی خیابون هم دنبالم اومده. همه ی چراغ های شهر روشن بود اما انگار همه ی آدم ها توی خونه هاشون مرده بودن. می خواستم جیغ بزنم اما صدام در نمی یومد و قفسه ی سینهام از این فشار در حال متلاشی شدن بود. می دویدم فرار می کردم اما هر جا می رفتم توی هر خیابونی وارد می شدم انتهای اون کوچه به اون مرد منتهی می شد. نفس زنان به اطراف نگاه کردم. خیابون ها دیگه مثل خیابون نبودن انگار دورهم جمع شدن و مثل یه مارپیچ اطرافم رو گرفتن و من وسط اون ماز گیر افتاده بودم. همه چیز دور سرم می گشت نفس زنان با وحشت به اطراف نگاه کردم و دستام رو روی گوشام گذاشتم و از ته دل جیغ بی صدایی کشیدم. اما برخلاف صدای بی صدای من جیغ های زیادی به گوشم می رسید فریادهایی که از درد بلند می شد.
یکهو از خواب پریدم و صدای نالهام به هوا رفت. اون همه هرج و مرج سر و صدا از بین رفت و جاشون رو به صدای ویز دستگاه قهوه ساز سارا داد. نفس زنان آب دهنم رو قورت دادم و به روشنایی اتاق نگاه کردم و ملحفه ی سفید نگاه کردم. پنجره باز بود و پرده ی حریر با باد و بوران دیوانه وار تاب می خورد. متعجب از جا پریدم و با سرعت قفل پنجره رو زدم. دست به کمر داد زدم:
-سارا...سارا؟
سارا مسواک به دست توی چهارچوب در حاضر شد تاپ و شلوارک عروسکی صورتی به تن داشت با اخم هایی در هم نامفهوم گفت:
-چشه؟ چی تته؟
خنده ام گرفت جلوی دهنم رو گرفتم و گفتم:
-دیوونه صدبار گفتم با این وضع صحبت نکن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
روژان
2عالی بود بهترین رمان که تاحالا خوندم من که خیلی خوشم اومد
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلمم
۱ سال پیشfati
0خیلی خوب بود امیدوارم پایان خوبی داشته باشه
۱ سال پیشزهرا
0تازه دارم می خونمش ولی داستان خیلی جالبی
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🫶🏻خوش اومدین
۲ سال پیشزهرا
0تازه دارم می خونمش ولی داستان خیلی جالبی
۲ سال پیشهانا
0من برای اولین بار دارم رمان میخونم و آشنایی با اینجور داستان ها ندارم ولی از این رمان خوشم آمد تا پارت اولش جالب بود♥️
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلم🥹🫶🏻 خوشحالم اولین رمانی که میخونه رمان من باشه
۲ سال پیشهانا
0ممنون ♥️♥️
۲ سال پیشا
0عالییییئی بود
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹💋🫶🏻
۲ سال پیشfatemh
0سلام حدیث جون این چندمین رمانیه که دارم ازت میخونم هنوز این رمانتو شروع نکردم ولی خیلی وقته با خوندن خلاصش تو خماریممممم😭😭😭
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
یه عضو خوشگل از گروه فمیلی انجلز رویت شد😍🥺
۲ سال پیشفافا
0نخوندددی هنوز؟ نصف عمرت بر فناست دخترر رمانش واقعا فوق العادست من روانیش شدم
۲ سال پیشSodaba
0سلااااااااااااام من تازه شروع به خواندن کردم تا اینجا خوب بود
۲ سال پیشhasti
0جالب بنظر میرسه
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ای جانم
۲ سال پیشانیس
0مثل همیشه عالی و پر شکوه طرفدارت شدم😂🥰
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مااااچ بهتو
۲ سال پیشآرام
0خوب بود
۲ سال پیش...
0هنوز پارت اوله که خوندم ولی خب خیلی قشنگ بود♥
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ای جااانم
۲ سال پیشفن گادسیکلت
0پشمام چقد خفنه.... اولش داشت خواب میدید یا خاطره؟
۲ سال پیششرقی موطلایی
0چقدر رمان قشنگیه دلم میخاد ببینم چی میشه از نویسنده اول از همه بخاطر قلم خوبش بعد بخاطر اینکه رمان رایگانه و میتونیم بخونیمش ممنونم فقط تموم بشه میزاریدش تو بخش آفلاین؟
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم نه توی بخش افلاین نمیرن
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Maedeh
1اصولا رمان ها رو با پارت های اول قضاوت نمیکنم بریم ببینم چی میشه نظرم و حتما میگم