پارت پنجاه و چهارم :

.

کارون با چشمان پرسوال خیره نگاهم می کرد:

-ضحا؟ چه بلایی سرم اومده؟ من هیچی یادم نیست.

باید به او می گفتم سه روزه تمام بود که در این دخمه بدون غذا گیر کرده بودیم؟

با مهربانی نگاهش کرده و گفتم:

-چیز خاصی نیست. از علف های مسموم خورده بودی و حالت بد بود.

به طرف در فلزی رفته و بلافاصله بازش کردم. نورتند خورشید چشمانم را آزرد.

شاخه های درخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!