تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت پنجاه و یک :
چشمهای آقا خشایار از فرط تعجب از حدقه بیرون جهیت و نزدیک بود چهار تا بشود. زهره خانم ریز ریز خندید و هاله که دهانش باز مانده بود و سعی داشت خودش را جدی نشان بدهد اما نمیتوانست خندهاش را کنترل کند گفت:
- وا ارغوان؟ خشی چیه؟ زشته.
ارغوان چشم به پدربزرگ دوخته بود و با اعتماد بنفسی که آدم دلش نمیآمد آن را خراب کند منتظر تایید بود.
- آره راست میگه ما از امروز دیگه باهم دوستیم.<
لطفا صبر کنید...

چهارنقطه
0ابهت بابابزرگ رو زیر سوال برد😂😂😂😂