مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و سوم :
طاها ناباورانه زمزمه کرد: چرند میگی... دروغ محض...
لیلی اما میان بغض، لبخند زد و سرش را به طرفین تکان داد.
- ای کاش دروغ بود... کاش همهچی دروغ بود... ولی حقیقت داره، یه حقیقت به تلخی زهر!
بغضش را قورت داد و ادامه داد: من عشقم به تو رو بهانه کردم، زنگ زدم به ساغر. گفتم حقایقی هست که باید بدونه و تو نباید از قرارمون چیزی بفهمی... با هر کلکی بود، کشوندمش سر قرار اما به جای من نایب رفت سرØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

م
5همون بهتر که به درک رفت خودخواه عوضی...