پارت چهل و سوم :


*******
حامی همین که وارد آشپزخانه شد، اسماعیل وشیدا را کنار هم در حالی که دست هم را گرفته بودند، دید.
سینه‌اش را صاف کرد تا آن ها که پشت به او بودند، متوجه حضورش شوند.
اسماعیل وشیدا عین جن زده ها از جاپریدند. حامی سمت یخچال رفت. ساعت هفت بود واو زودتر از پروانه بیدار شده بود تا برایش صبحانه آماده کند.
درب یخچال را باز کرد ویک تخم مرغ از آن بیرون کشید. اسماعیل وشیدا خجالت Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    چرا توی عوضیو دوست داره؟جوابش ساده اس، چون خودشو توی تو میبینه😏

    ۱ سال پیش
  • Najva

    2

    چراااا هستی حامی دقیقا همونی.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    الان که میدونم آخرش چی میشه ولی بازحرص میخورم 😔🙏

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    3

    ی عوضی تر از خودش بهش دلداری میده 😒😒😒

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️