پارت چهل و چهارم :


دو هفته بعد.

پروانه توی حیاط به نقطه‌ای از دیوار خیره شده بود. چیزی جز سیاهی نمی دید. سرش درد میکرد.
بهار ومحبوب وحامی از بالکن به او نگاه می کردند. در چند هفته‌ی گذشته شکیب را با هر بهانه‌ای که به فکرشان رسیده بود دست به سر کرده بودند.
محبوب یقه‌ی پالتوش را به هم نزدیک تر کرد وگفت:
_سردش نیست، رسما فقط با یه لباس نازک نشسته اونجا.
حامی دقیق به پروانه نگاه کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Najva

    1

    باز به اسماعیل،شکیب که بیخیاله😒

    ۲ سال پیش
  • Najva

    2

    واییی🥺پروانه پر پر شد. حامی دیگه دیره...

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    2

    چ عجب بخودت اومدی نامرد😐😐😐آخ آخ پروانه رو هم ک بردن 😑

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️