پارت پنجم :

"لیا"
چند ساعتی بود که تو خیابون ها قدم میزدم و واسه خودم فکر میکردم.
دیگه نه خونه ای داشتم و نه حتی میتونستم رو اون خانواده نصفه و نیمه ای که داشتم حساب باز کنم.
نمیدونستم باز شدن پای این مرد رو به زندگیم پای بدبختی بذارم یا خوشبختی.
من هیچ جوره نمیتونستم قبول کنم Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونتون برم

    ۲ سال پیش
  • دل

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرسی از نظراتت

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    1

    عالییییییییییی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️