پارت بیست و سوم :

ماه کامل در میان آسمان نورافشانی میکرد که رونیکا و بقیه ناگهان به آن مکان بی‌آب و علف نقل مکان کردند.

الینا در حالی که اطراف را از نظر میگذراند با غرولند گفت:

_ من نمیدونم چرا باید نصف شبی با این تعداد کم این جا باشیم؟

آتریسا همان طور که نقشه را از جیبش بیرون میکشید پاسخ داد:

_ بازم شروع کردی؟

رونیکا کلافه پوفی کشید و میان کلام آنان آمد:

_ واÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالیع ممنون

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنونم از اینکه بهم لطف داری😍🧡

    ۲ سال پیش
  • Fawtemeh

    0

    خیییلی بدییییی نباید اینجا تموم میییشدددد😭😭😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ای جان😂تا سه شنبه باید صبر کرد چاره نیست😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️