پارت هفتاد و ششم :



آب دماغش را بالا کشید و ادامه داد.
- گاهی دعواش می‌کردم، می‌گفتم بزرگ شدی، مرد شدی ولی ترس داشت گلباش، ترس. کوچیک‌تر که بود یه بار که با نیهان دعوام شد، چند روزی رفتم عراق و نبردمش. نه این‌که نخوام، سلیمان خان نذاشت. بعد از اون دیگه از من جدا نشد.
شدت گریه‌هایش بیشتر شد.
- کاش من رو باهاش دفن کرده بودن. زیر خروارها خاک، توی این بیابون، می‌ترسه، بچم می‌ترسه.
صدای ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️