پارت هفتاد و دوم :

به این فکر کردم که ای کاش سرنوشتشان هم مثل اسمشان زیبا باشد ولی خیلی زود فکر جنگ و خانه خرابی‌اش تصویری که از سرنوشت زیبا داشتم را در ذهنم مخدوش کرد. فکرم از سرنوشت دوقلوها مسیرش را سمت کژال کشید. سمت زنی که در آن سیاهی شب بچه بغل کنار کدام تخته‌سنگ شبش را سر کرده بود؟ تا آن جا که سرنوشت همگی‌مان یک چیز بود، آوارگی و خانه به دوشی. بساط چای ئه‌دا وسط جمع پهن شد. این‌بار همه فنجان به دست به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️