پارت هفتاد و یک :



- غار رو زدن. خیلی شانس آوردیم که تونستیم زنده در بریم.
نیهان گفت:
-پس اون صدای انفجار؟!
-بله، بله.
-پس بقیه؟
-نمی‌دونم توی اون سیاهی شب هر کس یک طرف فرار کرد. من فقط تونستم این بچه که جلوی دستم بود رو بردارم، کمی که فاصله گرفتم دیدم فقط بابا و زن‌عمو پشت سرم هستن.
ئه‌دا سومین لیوان آب را دست ژیوار داد و خودش کنار زن‌عمویش نشست. نفسش به سختی بالا می‌آمد.
-شÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️