پارت شانزده :


گرمای زیاد کم کم دارد تاثیرش را بر او می گذارد.عرقی از موهای خوش حالتش بر روی پیشانی سمت پایین می ریزد.دست به پیشانی می کشد.بی طاقت شده اما رو ندارد به خالد بگوید حالش بد است. در حیاط ایستاده و به دستان خالد می نگرد که تکه ای چوب را اره می کند.با احساس خیسی بالای لبش انگشت پشت لب می کشد.انگشت خونی اش را نگاه می کند و کمی سر بالا می گیرد ؛خالد مخاطبش است وقتی می گوید:خالد من خون دماغ شدم.می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چراشکیبا ازخیال دست کشیده؟چه ربطی به شروین داره؟

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    در ادامه‌ی داستان معلوم می‌شه

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    👏👏🙏🙏

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    خب من اگر پارتها رو دیگه خیلی هم طولانی کنم یه وقت عقب می مونم و شرمنده شما عزیزان می شم

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • فائزه سادات

    2

    قلم بسیار زیبا ❤️

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏🌹

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • Aysan

    2

    عالی بود فقط کاش پارت های بیشتری بزاری

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️