پارت چهل و چهارم :

خشایار و جعفر آقا همراه دوستی دیگر در یکی از پنجشنبه‌های دلپذیر فروردین ماه تصمیم گرفتند مسیر یکی از آبشارهای اطراف که حدود شش ساعت رفت و برگشت، طول می‌کشید را بپیمایند. من فهمیدم این یکی از قدیمی‌ترین تفریح‌های آن دو نفر است و چیز ناراحت کننده‌ای که قلبم را شکست این بود که فهمیدم، ترس از پیری و مرگ سایه‌ی سنگین روی این عادت خوش‌آیند آنها انداخته بود. جمله‌ای که هر بار تکرار می‌شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    عزیزید رو قله موفقیت ببینیمتون

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    مخلصم💙🌱

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️