پارت نود و ششم :

***
شب تاریکی بود و جاده بی‌انتها. از آن شب‌هایی که حتی ماه هم در آسمان وجود نداشت. دلش شور می‌زد و تلاش می‌کرد بر ترسش چیره شود. چند روزی بود که تحت فشار رفت و آمدهای مهران، از آرسین بی‌خبر مانده بود.
به دلیل رعایت مسائل امنیتی، با او تماسی نداشت و حتی از تماس با محمدرضا نیز پرهیز می‌کرد. می‌دانست که مهران همه‌جوره او را زیر نظر دارد و دلش نمی‌خواست بار دیگر موجب به خطر افتادن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایسان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    🤎❤️💚💛🧡🩵💜🩵💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!