پارت هفتاد و پنجم :

- واسه چی...
- هیچی نگو فقط با من بیا.
و در یک چشم بر هم زدن ناپدید شدند و لحظاتی بعد در خانه الکس فرود آمدند.
اریکا ترسیده خود را عقب کشید:
- چرا... چرا من رو اوردی اینجا؟
الکس با مهربانی گفت:
- فقط می‌خوام چیزی رو بهت نشون بدم همینجا صبر کن. در یک چشم به هم زدن غیب شد و لحظاتی بعد دوباره برگشت در حالی که یک قاب عکس در دستش به چشم می‌خورد. آن را به طرف اریکا گرفت و پرسید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️