دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت هفتاد و پنجم :
- واسه چی...
- هیچی نگو فقط با من بیا.
و در یک چشم بر هم زدن ناپدید شدند و لحظاتی بعد در خانه الکس فرود آمدند.
اریکا ترسیده خود را عقب کشید:
- چرا... چرا من رو اوردی اینجا؟
الکس با مهربانی گفت:
- فقط میخوام چیزی رو بهت نشون بدم همینجا صبر کن. در یک چشم به هم زدن غیب شد و لحظاتی بعد دوباره برگشت در حالی که یک قاب عکس در دستش به چشم میخورد. آن را به طرف اریکا گرفت و پرسید:
لطفا صبر کنید...
