رویای مهتاب به قلم مبینا طاهری طیب
پارت بیست و سوم :
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺭﻓﺖ ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ:
_ ﻟﻄﻔﺎ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻫﺪﻳﻪﯼ ﻋﻤﺎﺩ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺵ. ﻟﻄﻔﺎ!
ﺑـﺎ ﻋﺠﻠـﻪ ﻫﻤـﺎﻥ ﭘـﺎﻟﺘﻮ ﺭﺍ ﭘﻮﺷـــﻴـﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻳﻨـﻪ ﺑـﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕـﺎﻩ
ﮐﺮﺩ؛ ﭘﻮﺳـﺖ ﻫﻤﻴﺸـﻪ ﺳـﻔﻴﺪﺵ ﺭﻧﮓﭘﺮﻳﺪﻩﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷـﺪ ﺑﻪ
ﻟﺐﻫﺎﻳﺶ ﺭﮊﻟﺐ ﺻـﻮﺭﺗﯽﺭﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺳـﻔﻴﺪﯼ ﺩﺭﺑﻴﺎﻳﻨﺪ. ﺍﺣﺴـﺎﺱ
ﺑ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ایلما
0عماد معلوم نیس کدوم طرفی میخاد بره