پارت بیست و سوم :

ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺭﻓﺖ ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ:
_ ﻟﻄﻔﺎ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻫﺪﻳﻪﯼ ﻋﻤﺎﺩ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺵ. ﻟﻄﻔﺎ!

ﺑـﺎ ﻋﺠﻠـﻪ ﻫﻤـﺎﻥ ﭘـﺎﻟﺘﻮ ﺭﺍ ﭘﻮﺷـــﻴـﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻳﻨـﻪ ﺑـﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕـﺎﻩ
ﮐﺮﺩ؛ ﭘﻮﺳـﺖ ﻫﻤﻴﺸـﻪ ﺳـﻔﻴﺪﺵ ﺭﻧﮓﭘﺮﻳﺪﻩﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷـﺪ ﺑﻪ
ﻟﺐﻫﺎﻳﺶ ﺭﮊﻟﺐ ﺻـﻮﺭﺗﯽﺭﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺳـﻔﻴﺪﯼ ﺩﺭﺑﻴﺎﻳﻨﺪ. ﺍﺣﺴـﺎﺱ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عماد معلوم نیس کدوم طرفی میخاد بره

    ۳ سال پیش
کپی شد!