پارت بیست و سوم :

ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺭﻓﺖ ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ:
_ ﻟﻄﻔﺎ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻫﺪﻳﻪﯼ ﻋﻤﺎﺩ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺵ. ﻟﻄﻔﺎ!

ﺑـﺎ ﻋﺠﻠـﻪ ﻫﻤـﺎﻥ ﭘـﺎﻟﺘﻮ ﺭﺍ ﭘﻮﺷـــﻴـﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻳﻨـﻪ ﺑـﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕـﺎﻩ
ﮐﺮﺩ؛ ﭘﻮﺳـﺖ ﻫﻤﻴﺸـﻪ ﺳـﻔﻴﺪﺵ ﺭﻧﮓﭘﺮﻳﺪﻩﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷـﺪ ﺑﻪ
ﻟﺐﻫﺎﻳﺶ ﺭﮊﻟﺐ ﺻـﻮﺭﺗﯽﺭﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺳـﻔﻴﺪﯼ ﺩﺭﺑﻴﺎﻳﻨﺪ. ﺍﺣﺴـﺎﺱ
ﺑ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عماد معلوم نیس کدوم طرفی میخاد بره

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️