پارت سوم :

تشنگان قدرت
چارلی کوئین بر روی صندلی چوبی‌اش نشسته بود و شقیقه‌هایش را آرام ماساژ می‌داد. نمی‌دانست باید چه کند تا ولادیمیر با دنیای مردگان خو بگیرد و آن را باور کند. ولادیمیر پشت سر چارلی ایستاده بود و به او چشم دوخته بود. هیچ یک از ویژگی‌های اندامی چارلی به یک مرده شباهت نداشت. او نه اسکلت بود و نه یک جنازه‌ی متحرک مانند یک زامبی؛ او کاملا علائم حیاتی را دارا بود. او نه هیولا بود و نه یک حشره‌ی غول پیکر. او کاملا یک انسان بود از جنس خودِ ولادیمیر؛ اما این فقط ظاهر او بود و مشخص نبود چارلی کوئین قصه‌ی ما همانند ولادیمیر یک انسان نیکو خلق و مهربان بود یا نه... آیا چارلی واقعا از جنس ولادیمیر بود؟ این چیزی است که مشخص خواهد شد!
چارلی سرش را به عقب برگرداند و به ولادیمیر نگاه کرد... مانند یک برادر بزرگتر که به برادر کوچکتر خود از روی دلسوزی نگاه می‌کند. ولادیمیر و چارلی چشم در چشم یکدیگر بودند. دو چشم سیاه در مقابل دو چشم سبز همانند زمرد.
- ولادیمیر! دوست خوبم! لطفا به من کمک کن...
ولادیمیر ملتمسانه پاسخ داد:
- ولی من دلم می‌خواد برگردم!
چارلی برخاست و با یک قدم به ولادیمیر نزدیک شد. باری دیگر در مقابلش نشست و شانه‌هایش را در دستانش فشرد و با موثرترین لحنی که از خود سراغ داشت، گفت:
- بهت نیاز دارم پسر...
ولادیمیر با ناراحتی گفت:
- فقط می‌خوام برگردم!
- اینجا جای بدی نیست.
- ولی من اینجا رو دوست ندارم آقای کوئین! اصلا شما کی هستین؟
چارلی کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:
- من همون پسر بچه‌ای هستم که تو رو به خونه‌اش دعوت کرد!
ولادیمیر با اینکه از قبل کمی مشکوک شده بود اما ابدا باور نداشت. بنابراین از سر تعجب چشمانش را بیشتر باز کرد و پاسخ داد:
- من احمق نیستم آقا!
- معلومه که نیستی! یه نگاه به اینجا بنداز... قفسه‌های این اتاق حاوی انواع محلول‌های مختلف هستند که من تمام عمرم رو صرف کردم تا بتونم اونا رو کشف کنم... می‌دونی چرا؟
- چون شما یه شیمیدان هستین؟
- خب نه فقط این!... در اصل به این دلیل که ما تشنه‌ی قدرتیم!
- شما؟ قدرت؟
- بله قدرت... دنیای مردگان به دنبال یه محلوله.
- چه محلولی؟
- یه محلول بسیار سری! می‌دونی فقط یه نفر اسرار ساخت اون محلول رو می‌دونه.
- و اون یه نفر شمایین؟
- نه پسر... اون یه نفر خود تویی!
ولادیمبر ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:
- من؟
- بله ولادیمیر به توانایی‌های خودت شک نداشته باش. این کار فقط از عهده‌ی تو برمیاد!
- اما من واقعا نمی‌دونم ماجرا از چه قراره. توی تمام عمرم حتی یک فرمول شیمیایی هم یاد نگرفتم!
چارلی از جایش برخاست و با کلاه بلندش موهای نیمه مجعدش را پوشاند.
- اگه توانایی انجام کاری رو داشته باشی تلاش نتیجه می‌ده و اگه رویای چیزی رو سخت توی ذهنت داشته باشی کائنات به کمکت میان دوست من!
سپس دستش را به سوی ولادیمیر دراز کرد و با چشمان نافذش به عمق چشمان پسر نوجوان چشم دوخت و با آرامی و با لحن تاثیر گذاری گفت:
- حالا به من کمک می‌کنی ولادیمیر؟
ولادیمیر دست او را گرفت و با اکراه گفت:
- خب... شاید بتونم دوستی شما رو قبول کنم!
لبخند پیروزمندانه‌ای بر لبان آقای کوئین نقش بست.
- حالا که دوست منی بهت این اطمینان رو می‌دم که مثل یک نگهبان از تو محافظت کنم و باید این رو بدونی که در اینجا هیچ چیز به اندازه‌ی کله شق بودن به تو آسیب نمی‌رسونه پس ازش دوری کن! به من اعتماد کن چون جای تو فقط پیش من امنه و هستن کسانی که بخوان بهت آسیب بزنن!
- مثلا کیا؟
اما چارلی به او پاسخ نداد و با لذت و خوشحالی گفت:
- الان وقت غذاست ولادیمیر! بعدا برات کاملا توضیح می‌دم.
سپس در را باز کرد و با لبخند ادامه داد:
- لطفا از این طرف دوستِ خوب من!
سپس باری دیگر راه پله‌های پیچ در پیچ بسیاری را طی کردند تا به یک سالن بزرگ رسیدند. یک میز بسیار طویل آن‌جا بود که فقط سه صندلی داشت. چارلی یک صندلی را بیرون کشید و ولادیمیر را دعوت به نشستن کرد و سپس خودش در راس میز درست مقابل دوست تازه‌اش نشست. طول میز آنقدر زیاد بود که ولادیمیر ابدا نمی‌توانست جزئیات چهره‌ی چارلی را ببیند.
ناگهان باز شد و اسکلت یک شخص تقریبا بلند قد در حالی که استخوان یک پایش را زیر بغل داشت لی لی کنان وارد شد. او نیز مانند چارلی سبیل‌های تاب داده داشت اما نه به زیبایی سبیل‌های آقای کویین.
چارلی با دیدنش لبخند دلنشینی زد و گفت:
- اوه آقای دست و پا چلفتی... دوست من!
سپس با دیدن استخوان پای آقای دست و پا چلفتی که زیر بغلش بود گفت:
- هزاران بار گفتم از خودت مراقبت کن. می‌دونی که من عادت ندارم یک حرف رو دو بار تکرار کنم؛ اما متاسفانه هیچ‌وقت به درستی از خودت محافظت نمی‌کنی!
آقای دست و پا چلفتی استخوان پایش را با زحمت فراوان به خودش متصل کرد و گفت:
- باور کن که پله‌های زیادی رو بالا اومدم!
چارلی قسمتی از چوب میز را جا‌به‌جا کرد. یک لوله‌ی دیگر نیز آنجا جاسازی کرده بود. تمام این وسایل که موظف بودند صدای چارلی را به دیگری منتقل کنند به یک مکان متصل می‌شدند. اتاق شماره‌ی پنج یعنی اتاق خانم گرین که البته هیچ‌کس تا حالا او را ندیده بود. او در دنیای مردگان پیشخدمتی بود که در آشپزخانه‌ی خانه‌ی عجیب و غریب چارلی کار می‌کرد و چون به رنگ سبز علاقه‌ی زیادی نشان می‌داد چارلی به او لقب گرین داد. او بر روی هر کدام از دوستانش مطابق با سلایق، ظواهر و یا خصیصه‌های رفتاری‌شان یک اسم نهاده بود.
چارلی به لوله‌ی انتقال دهنده‌ی صدا نزدیک شد و گفت:
- خانم گرین؟ غذا لطفا!
و بازهم همان صدای کلفت و زنانه پاسخ داد:
- همین الان آقای کوئین!
هنوز حتی چند ثانیه هم طول نکشیده بود که چندین پیشخدمت وارد سالن شدند؛ اما آن‌ها که بودند؟ حشراتی تقریبا غول پیکر که هم قد ولادیمیر بودند! با لباس‌های فرم یکسان در حالی که هرکدامشان یک ظرف غذا به همراه داشت. در یک چشم به هم زدن میز پر شد از انواع غذاها... آن هم چه چیزهای عجیبی!
سوسک‌های بزرگ کباب شده... عنکبوت‌های سرخ شده... کرم های پخته شده... و شاید بهتر باشد که از بقیه نامی برده نشود! ولادیمیر با اینکه سخت گرسنه بود اما با دیدن آن غذاها که چارلی و آقای دست و پا چلفتی با لذت به آنها نگاه می‌کردند، حاضر بود از گرسنگی بمیرد اما حتی یکی از آنها را هم بو نکشد. با نفرت و چهره‌ای در هم کشیده به ظرف‌های روی میز نگاه کرد... تمام ظروف از استخوان‌های انسان‌ها و حیوانات ساخته شده بودند. به طور مثال کاسه‌ها کاسه‌ی سر انسان بودند!
ولادیمیر تمام غذاهای عجیب و غریب را از زیر نظر گذراند و بالاخره توانست یک نوع سوپ را پیدا کند که خوردنش به نظر معقول می‌آمد. به چارلی نگاه کرد که داشت از همان سوپ برای خودش می‌ریخت. ولادیمیر نیز همین کار را کرد و اولین قاشق را که از سوپ پر کرد و چشید متوجه شد که سوپ بسیار لذیذی است و از آنجایی که گرسنه بود تند تند مشغول خوردن شد. ناگهان چشمش به چارلی افتاد که چیز بسیار کوچکی بر روی انگشتش دارد و با اخم به آن نگاه می‌کند.
خیلی تند و دلخور باز هم لوله‌ی انتقال صدا را بیرون کشید و شروع به شکایت کرد:
- خانوم گرین؟ صد دفعه گفتم وقتی سوپ مگس درست می‌کنید لطفا بال‌های مگس‌ها رو بکنید من نمی‌تونم اونا رو هضم کنم! خودتون می‌دونید که من عادت ندارم یه حرف رو دوبار تکرار کنم!!
ولادیمیر با اطلاع یافتن از محتوای سوپ احساس کرد که می‌خواهد بالا بیاورد. سرش را به طرفی خم کرد که محتویات معده‌اش را بالا بیاورد که ناگهان سیل عظیمی از مورچه‌های کوچک از مکانی نامعلوم، در حالی که یک کاسه سر با خود حمل می کردند به سرعت به سوی او روانه شدند! کاسه را زیر دهان ولادیمیر قرار دادند و ولادیمیر محتویات معده‌اش را درون کاسه ریخت و سپس مورچه‌ها باز با همان سرعت آن محل را ترک کردند.
چارلی که متوجه حال مهمانش شده بود، پرسید:
- همه چیز خوب پیش می‌ره پسر کوچولو؟
ولادیمیر که چهره‌اش سرخ شده بود آرام و خجالتی گفت:
- بله آقای کوئین!
آقای دست و پا چلفتی که یک استخوان بیش نبود هرچه درون دهانش می‌گذاشت بر روی زمین می‌ریختند سپس مورچه‌ها توی دسته‌های چندتایی به طرفشان یورش می‌بردند و آنها را جمع آوری می‌کردند تا به لانه هایشان ببرند. ولادیمیر تعجب کرد وقتی که آقای دست و پا چلفتی اظهار کرد دیگر گرسنه نیست و به اندازه کافی غذا خورده است!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلاری

    0

    توی زندگیم همیشه مثل آقای دست و پاچلفتی بودم هرچی خوراکی می خوردم معده ام سوراخ بود باز می ریخت زمین و دوباره دلم خوراکی میخواست 🤣😭

    ۳ ماه پیش
  • م

    0

    اییییی عجب غذاهایی،سوپ مگس،سوسک کبابی

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر س

    1

    آزااااده از تو با این غذاها بعید بود😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    زندگی قبلیم احتمالا چینی بودم🤣

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    برام سوال بودوقتی افلاین خوندم که نویسنده این حنمی ازهیچی حالش بهم نمی خوره وگرنه آوردن اسم این عذاها😜الان هم۱۵دقیقه برای سکه خوندن مونالیزاخوندمش🥺وگرنه نمی خوندمش

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه بخدا نویسنده خیلی هم حالش بهم می‌خوره ولی خب چه می‌شه کرد باید همین‌ها رو می‌نوشتم😩😅

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    1

    طبقه زیرین جلد اولم داره یانه؟

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره و هر دو جلدش همین ‌‌‌جاست😍 شما فعلا داری جلد اولش رو می‌خونی💚

    ۳ سال پیش
کپی شد!