پارت سی و سوم :



چرا حس می‌کردم چیزی شده که من نمی‌دونم! چرا جواب هیچ کدوم از سوالاتم رو نداد؟
اصلا انقدر تو شک بودم که ازش نپرسیدم کی بهش گفته من اینجام؟ آخه کسی نمی‌دونست!
با ذهنی به هم ریخته سمت ماشینم رفتم و سوار شدم. خونه که رسیدم شب شده بود. عزیز که خواب بود. امیرم قطعا خوابیده بود.
روی مبل دراز کشیدم و با همون لباس‌های بیرون سعی کردم بخوابم.
هی این ور چرخیدم و اون ور چرخیدم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    10

    دَدَم وای جنایی شد😬

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    00

    خیلی عالی بود ❤️❤️❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • Aa

    10

    👏⚘🌹

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.