پارت دوم :
ولادیمیر بی توجه به گفتهی او، باز هم تلاش میکرد که ناگهان صدای بسیار کلفت یک زن در فضای خانه پیچید:
- آقای کوئین؟ چیزی که خواسته بودید حاضره!
پسر کوچک حتی از این صدای بلند هم ترسید و به مرد جوان که حالا فهمیده بود نامش کوئین است خیره ماند. آقای کوئین همچنان به ولادیمیر زل زده بود و در جواب زن با آرامش گفت:
- بفرستید به اتاق شماره دو! اتاق سری!
همین که جملهاش تمام شد هزاران مورچه کوچک به یکی از راه پلهها هجوم بردند و برای یک صدم ثانیه از نظر ولادیمیر ناپدید شدند. پس از ثانیهای خیلی کوتاه باز هم از آن راه پله پایین آمدند؛ در حالی که یک سینی حاوی دو نوشیدنی متفاوت حمل میکردند. سپس به سمت یک راه پله دیگر هجوم بردند و باری دیگر به سرعت از آن راه پله خارج شدند و در درز دیوارها جای گرفتند! تمام این مدت آقای کوئین با لبخندی از سر آرامش و البته دیوانه کنندهای به ولادیمیر خیره بود و پسرک مات حرکات سریع مورچهها بود!
ولادیمیر آب دهانش را به سختی بلعید و پرسید:
- اینجا دیگه کجاست؟
- آروم باش دوست من! واقعا قرار نبود از تو اینجوری استقبال بشه... الان اگه اجازه بدی تو رو به اتاق شماره دو اتاق سری دعوت کنم!
سپس دستش را به طرف یکی از راه پلهها کشید و گفت:
- از این طرف دوست من!
اما ولادیمیر به توجه به دعوت او همچنان در تلاش بود تا بلکه موفق به گشودن در شود. آقای کوئین با عصایش به شانه او ضربهی آرامی زد و گفت:
- قبلا بهت گفتم که اون در اینجوری باز نمیشه! من عادت ندارم یک حرف رو دو بار تکرار کنم!! حالا از این طرف لطفا!
ولادیمیر ملتمسانه گفت:
- بذارید برم... خواهش میکنم اجازه بدید من برم!
آقای کوئین مقابل ولادیمیر زانو زد و شانههای پسرک را گرفت و گفت:
- خوب گوش کن پسر کوچولو! من بهت قول میدم که برات اتفاقی نیافته.
ولادیمیر ملتمسانه به چشمان مرد جوان چشم دوخت و گفت:
- منو برگردون به جایی که بودم! لطفا! خواهش میکنم!
- ولی آخه اینجا کلی غذاهای خوشمزه هست.
- من گرسنه نیستم!
- معلومه که هستی!
سپس بلند شد و با مهربانی ادامه داد:
- با من بیا ولادیمیر... به من اعتماد کن!
آقای کوئین یک دکمه را فشرد. قسمتی از دیوار کنار رفت و یک راه پله نمایان شد. سپس به اتفاق یکدیگر از راه پله نیمه باریک عبور کردند. پلهها به قدری زیاد بودند که ولادیمیر احساس خستگی مفرط میکرد اما آقای کوئین بدون اینکه حتی یک ذره هم احساس خستگی کند، همچنان قدمهای محکم بر میداشت. به یک اتاق که رسیدند آقای کوئین دستش را بر روی در گذاشت و چیزی زیر لب زمزمه کرد اما اتفاقی نیافتاد. چشمانش را بست و شانههایش ناامیدانه پایین افتادند. زیرلب گفت:
- خدای من چقدر روی این مسئله زحمت کشیدم ولی اینطور که پیداست هنوز به درستی کار نمیکنه! ... ولادیمیر؟
- بله آقای کوئین؟
- میشه ازت خواهش کنم دستات رو بذاری روی گوش هات و سعی کنی چیزی نشنوی؟
ولادیمیر خواهش آقای کوئین را اجرا کرد. سپس مرد جوان دستش را بر روی در گذاشت و گفت:
- چارلی کوئین مزخرف!
و پس از آنکه در باز شد رو به مهمانش گفت:
- بیا پسر حالا میتونیم وارد بشیم!
ولادیمیر وارد اتاق شماره دو یکی از اتاقهای سری شد. همه جای اتاق پر بود از قفسههایی مملو از محلولهای رنگی، که هر کدامشان توی شیشههای کوچکی بودند. به نظر ولادیمیر این طور آمد که این اتاق باید اتاق مخصوص یک شیمیدان باشد.
آقای کوئین به یک صندلی اشاره داد و گفت:
- خواهش میکنم بشین دوست عزیز!
ولادیمیر درحالی که به اطرافش خیره شده بود با دو دلی بر روی صندلی نشست. آقای کوئین به سمتی از اتاق رفت و یکی از آجرهای دیوار را جابهجا کرد. پسرک در کمال تعجب دید که وقتی مرد جوان آن آجر را که کنار زد یک لوله بیرون آمد. به نظر میرسید که آقای کوئین از آن به عنوان یک وسیلهای استفاده میکرد که میتوانست صدا را به دیگران منتقل کند.
کوئین گفت:
- خانم گرین؟
و صدای کلفت یک زن در آنسو شنیده میشد:
- بله آقای کوئین؟
- لطفا به آقای پیرمرد دانای گوژپشت اطلاع دهید که به اتاق شماره دو اتاق سری بیایند!
حتی یک لحظه هم طول نکشید که یک اسکلت گوژپشت پیر که از بین استخوانهایش وسایل و دیوار پشتش کاملا مشخص بود؛ درحالی که یک کتاب در دست داشت وارد شد و به منظور سلام گفت:
- اوه چارلی پسرم!
آقای کوئین از روی صندلیاش برخاست و با خوشحالی گفت:
- پیرمرد دانای گوژپشتِ عزیزم! خوشحالم که شما رو میبینم!
و سپس او را دعوت به نشستن کرد. ولادیمیر متعجب به آقای کوئین چشم دوخت و زیر لب گفت:
- چارلی؟!
اما کسی به او جواب نداد. آقای کوئین که حالا نامش را فهمیدیم به ولادیمیر اشاره کرد و به پیرمرد دانای گوژپشت با هیجان گفت:
- میبینی؟ اون اینجاست!
سپس لبخند پهنی زد و ردیف دندانهای ریز و مرتبش را به نمایش گذاشت! پیرمرد عینکش را به چشمانش زد و کتابِ توی دستش را ورق زد تا بالاخره به صفحهی مورد نظرش رسید. جمجمهاش را بالا گرفت و با دقت به ولادیمیر چشم دوخت و خطاب به چارلی کوئین گفت:
- هوم! ظاهراً که خودشه!
چارلی از فرط هیجان دستانش را محکم به یکدیگر کوباند و به پیرمرد نزدیک شد. دستانش را بر روی استخوانهای شانهی او گذاشت و با شادی گفت:
- میدونستم... من واقعا میدونستم. چارلی کوئین هیچوقت اشتباه نمیکنه!
- چطوری پیداش کردی؟
هرکدامشان که صحبت میکردند ولادیمیر به همان شخص نگاه میکرد و بدون آنکه ذرهای سر در بیاورد چشمانش مدام بین آن دو مرد در گردش بود. چارلی پر غرور و محکم ایستاد! چشمانش از این پیروزی برق میزدند. با شور و شعفی که به وضوح در کلامش وجود داشت پاسخ داد:
- در یکی از خیابان های لندن... همونطور که کتاب سحر آمیز گفته به سیب علاقه نشون داد... میدونی که این میوهی عجیب خیلی خوب آدمها رو از اصل خودشون دور میکنه!
به انتهای کلامش که رسید لحظهی کوتاه مکث کرد و دوباره با سرعت به حرفهایش ادامه داد:
- آقای پیرمرد دانای گوژپشت نمیدونید چقدر خوشحالم که ولادیمیر رو پیدا کردم قبل از اینکه اون ملکهی سرخ پوش نفرت انگیز به همراه دختر خواندهاش ای ای ای ایزابلا (ایزابلا را از عمد با لکنت گفت) اون محلول سحر آمیز که به تازگی کشف کردم رو از چنگ من بیرون بکشه و بتونه به دنیای زندگان سفر کنه!
ولادیمیر چشمانش را تا جایی که میتوانست باز کرد و متعجب پرسید:
- دنیای زندگان؟!
او برخلاف پیرمرد هیچکدام از حرفهای چارلی را درک نمیکرد و با گنگی فقط به دهان این مرد بلند قد چشم دوخته بود که صدای آقای گوژپشت دانا او را به خود اورد:
- پسرم تو از شیمی چی میدونی؟
و سپس به همراه چارلی به دهان پسرک در سکوت خیره ماندند تا به حرف بیاید. ولادیمیر به پیرمرد خیره شد و آرام گفت:
- شما گفتید شیمی آقا؟ من حتی مدرسه هم نرفتم! از حرفهای شما هم اصلا سر درنمیارم.
خیلی عجیب بود که آقای چارلی کوئین با شنیدن این جمله نیز خوشحال شد! ذوق زده گفت:
- میبینید آقای پیرمرد دانای گوژپشت؟ این پسر همون ولادیمیر کتاب اسرار آمیز دنیای مردگانه دنیای طبقهی زیرین!
سپس کتاب را چند صفحه به عقب برگرداند و گفت:
- ببینید! اینجا نوشته که ولادیمیر حتی به مدرسه هم نرفته!
پیرمرد دانا هنوز شوکه بود و فقط به ولادیمیر نگاه میکرد. چارلی رو به ولادیمیر با خوشحالی گفت:
- ولادیمیر؟ به دنیای مردگان یعنی طبقه زیرین خوش اومدی!
ولادیمیر که از ترس تغییر رنگ داده بود با تعجب گفت:
- دنیای مردگان؟ من الان کجام؟؟
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آیلاری
0و اینجا بود که ولادیمیر با خود گفت« بهتر بود توی خیابون های لندن کارتون خواب میشدم»🤣🤣