پارت یک :
از زبان نویسنده:
دنیای خواب همیشه عجیب و بیکران است و از دل آن میتوان هزاران ایدهی غریب را به رشتهی تحریر درآورد؛ و این عجیب ترین چیزی است که من تا به حال تجربه کردهام! فکر نوشتن این داستان از زمان جرقه خوردنش تا بر روی کاغذ آمدنش ثانیهای ذهن مرا فارغ از مشغلهاش نکرد.
بنابراین:
این کتاب را تقدیم میکنم به تمام کسانی که در طول زندگی خود حداقل یک بار خواب عجیب و غریب دیده باشند و امید است که با خواندن این کتاب به کوتاه بودن زندگی پی برده و همیشه شاد و امیدوار باشید چرا که ناامیدی همچون زهری است که پادزهر ندارد.
مقدمه
مشاور من درست میگوید! مرگ الزامهی ورود به دنیای مردگان نیست! گاهی انسانها آنقدر در آرزوهای دست نیافتنی غرق میشوند که زندگی خود را به باد میدهند؛ آنوقت است که دیگر هیچ فرقی با یک مرده ندارند!
یک روز دوستم از من پرسید چرا در طبقهی زیرین همواره خورشید در حال غروب کردن است؟ من به او گفتم روزی خودت خواهی فهمید! اما شاید او هیچگاه دلیلش را نفهمید که ما در تاریکی گمراهی فرو رفتهایم و اینکه هرگز روش درست زندگی کردن را نفهمیدیم... ما همواره شاد زیستن را فدای آرزوهای دست نیافتنی میکنیم. خب البته که بلند پروازی ایرادی ندارد اما من به تو میگویم همه چیز حول تفکر تو میچرخد!
راستی!
بالاخره روزی فرا خواهد رسید که تو نیز در طبقهی زیرین به ما ملحق خواهی شد؛ پس آنجا به دیدنم بیا دوست عزیزم!
بخش اول
سرزمینی که آن را طبقه ی زیرین مینامند!
لندن اوایل سال 1832 میلادی
روز خیلی سردی بود و برف سنگینی می بارید. تمام مردم توی خیابان سعی میکردند هرچه زودتر کارشان را به سرانجام برسانند و به خانههای گرمشان بروند. در میان همهمهی همین مردم پسر کوچکی به نام ولادیمیر در گوشهای خزیده بود تا بتواند خود را از سرما حفظ نماید و از کسانی که در نزدیکیاش عبور میکردند یک سوال یکسان میپرسید:
«آقا؟ میتونید به من جایی بدهید تا امشب رو به صبح برسونم؟»
و از همه یک جواب مشترک میشنید:
«خیر جایی ندارم»
برخی از اشراف عصبی با عصایشان او را کنار میزدند و برخی دیگر دل را به حال پسرک میسوزاندند لکن به هر دلیل کمک نمیرساندند.
ولادیمیر ناکام از کمکهای دیگران در گوشهای دیگر کنار دودکش یک خانهی زیرزمینی نشست و دستانش را بهم مالید بلکه گرمش شود. ژاکت خاکستری بلند و پر از وصلهاش را به روی زانوانش کشید و آنها را در آغوش گرفت. از پدر و مادرش چیزی به یاد نداشت فقط همین را میدانست که در دو سالگی یک زن که شاید هم مادرش بوده او را از روسیه به لندن آورده و به دلیلی که نمیداند در کوچه پس کوچههای این شهر رها کرده است و یک مرد زورگو به نام جان او را پیدا کرده و به چند پوند به یک زن انگلیسی فروخته است. هنگامی که ولادیمیر ده ساله شد آن زن به دلیل بیماری که سالها او را با خود درگیر کرده بود جان سپرد و باری دیگر ولادیمیر تنها ماند اما با این تفاوت که یک خانه کوچک در اختیار داشت که آن را هم جان تصاحب کرد و ولادیمیر که اکنون دوازده ساله بود برای همیشه در لندن آواره شد.
ولادیمیر دستانش را تند تند بهم میمالید و آرزو میکرد این زمستان سوزناک به زودی تمام شود. زمستان برای آوارگان مصداق جهنم است! حتی اگر سرما را تاب میآورد با گرسنگی که داشت به او دست میداد چه میکرد؟
درحالی که سرش را روی زانوان خود گذاشته بود؛ به زمین یک دست سفید زیر پایش نگاه میکرد که ناگهان یک سیب قرمز رنگ با صدای تالاپی در نزدیکی او و در برف افتاد. پسرک به آن خیره ماند و گمان میکرد که خداوند از خساوت قلب بندگانش آگاه شده و حالا برای او یک سیب از آسمان پرتاب کرده است!
زیرلب از خداوندِ مهربان تشکری کرد و دستش را به سوی آن کشید؛ اما پیش از آنکه سرانگشتانش به لمس آن سیب وسوسه انگیز برسند، صدایی از پشت سرش گفت:
- بهش دست نزن!
اما ولادیمیر اعتنایی نکرد. گرسنگی ذهنش را مختل کرده بود و پس از آنکه سیب را توی آغوشش گرفت باز هم شنید.
- پسش بده!
ولادیمیر به سوی منبع صدا که حدس میزد پشت سرش ایستاده؛ برگشت. پسری هم سن و سال خودش در لباس اشراف زادگان شق و رق ایستاده بود.
- تو کی هستی؟
پسر اشراف زاده لبخندی بر لبان باریک خودش داشت که حتی برای لحظهای از بین نمیرفت و همین او را در یک آرامشی دیوانهوار در مقابل چشمان ولادیمیر به نمایش گذاشته بود.
- تو حتما میتونی یه سیب دیگه برای خودت داشته باشی! ولی من نمیتونم چون هیچ پولی ندارم.
پسر ناشناس با شنیدن این جملات حتی قلبش نیز به درد نیامد و همچنان لبخند میزد و کاملا در آرامش بود. به ولادیمیر نزدیک شد و دستش را به طرفش دراز کرد و گفت:
- میتونم از تو مراقبت کنم. سیبهای خوش رنگ بسیاری در خانه من در انتظار توست!
ولادیمیر برخاست و پرسید:
- حتما خیلی ثروتمندی! تو کی هستی؟
- اسم من چارلی است ولادیمیر!
ولادیمیر با تعجب پرسید:
- تو اسم منو از کجا میدونی؟
- ما قراره با هم دوست باشیم! اینطور نیست؟
بعد چون از ولادیمیر جوابی دریافت نکرد باری دیگر گفت:
- همراه من بیا!
سپس به راه افتاد و نزد کالسکهاش رفت و در آن، جای گرفت؛ اما ولادیمیر از جایش تکان نخورد. چارلی سر از پنجره بیرون کشید و به او نگاه کرد. با لبخندش که تا آن زمان از لبان باریکش محو نشده بود گفت:
- بیا دوست خوبم به من اعتماد کن! از این سرما و گرسنگی نجاتت میدم!
ولادیمیر به سویش رفت و در کالسکه شخصی او نشست. سپس چارلی به کالسکه ران که قابل دید ولادیمیر نبود دستور داد:
- به سوی خونه ویلیام!
کالسکه به راه افتاد. چارلی دستش را به سوی ولادیمیر دراز کرد و به سیب اشاره داد. ولادیمیر منظور او را به خوبی درک کرد و هرچند بی میل بود اما آن را پس داد؛ سپس چشمانش را بست. در طول این دو سال که به طور کامل آواره شده بود؛ کالسکه چارلی تنها جایی بود که به نظرش گرم و نرم میآمد برای همین به شدت احساس خواب آلودگی میکرد.
وقتی دست مردانهای سه بار آرام به کمرش ضربه زد او چشمانش را گشود و تازه فهمید که سرش را بر روی پاهای یک مرد جوان قرار داده است. سر تا پایش را نگاه کرد درست جای چارلی نشسته بود. مردی اشرافی در یک کت دنباله دار به سبک بو برومل و شلواری جذب از پوست گوزن! و البته یک جفت چکمه و دستکشهای چرمی و در آخر یک کلاه بلند؛ استایل او را تشکیل میدادند! عصای کوتاهش را نیز در دست چپش گرفته بود. مردی بود سفید چهره با موهای قهوهای نسبتا روشن و موّاج و البته چشمانی درشت به رنگ سبز تیره! اگر سبیلهای زیبایش را که انتهای آنها را رو به بالا تاب داده بود؛ در نظر نگیریم واقعا که شبیه همان پسر بچهی میزبان و مورد اطمینان بود!
ولادیمیر با چشمانی متعجب به این مردی که درست در جای چارلی نشسته بود، چشم دوخت. آن جوان نیز با لبخندی از سر آرامش به ولادیمیر نگاه می کرد. ناگهان به حرف آمد و گفت:
- دیگه رسیدیم ولادیمیر!
سپس از کالسکه پیاده شد و خطاب به مهمان کوچکش گفت:
- پیاده شو پسر!
ولادیمیر به اطاعت از سخن او، پیاده شد و به اطرافش نگریست. دمای هوا چقدر تغییر کرده بود! دیگر سردش نبود و حتی از برف هم خبری نبود! از مقدار نوری که در فضا حاکم بود پی برد که خورشیدِ ناپیدا در حال غروب است و متعجب بود که مگر چقدر از زمان را صرف خواب کرده است؟ مرد در حالی که چوب دستیاش را زیر بغلش زده بود بی توجه به او داشت از مسیر سنگ فرش شدهای میگذشت و به طرف خانهای سنگی قدم بر میداشت.
گویا قدم در شهری متروکه و بی سکنه گذاشته بود که حتی یک پرنده را هم به چشم نمیدید! حالا از اینکه اجازه داده بود خواب بر او غلبه کند و بُعد مکان و زمان از دستش خارج شود، سخت پشیمان بود اما فکر اینکه چارلی به او وعدهی غذا داده بود کمی آرامش میکرد. به دنبال مرد ناشناس به راه افتاد و پرسید:
- پس چارلی کجاست؟
مرد به طرفش چرخید و ولادیمیر میتوانست لبخند پهن او را ببیند.
- تو مهمون منی!
و باز به او پشت کرد و با چند گام دیگر خود را به در خانهاش رساند.
- اما منو یه نفر دیگه دعوت کرده بود.
مرد دستش را بر روی در مستحکم چوبی گذاشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد سپس در خانه به روی او گشوده شد. به ولادیمیر راه را نشان داد تا اول او وارد شود. پسر بچه با دو دلی وارد شد و صدای بسته شدن در را شنید.
مرد جوان دوباره به حرف آمد:
- مشکلی نیست اگه منم مثل چارلی باهات دوست باشم؟
- ولی من هنوز کاملا با چارلی آشنا نشده بودم!
مرد مشعلها را یکی یکی روشن کرد و ولادیمیر همین که جلوتر رفت متوجه چیز عجیبی شد. یک سالن بسیار بزرگ و مستطیلی بود که بیست راه پله داشت! اما این واقعا چیزی نبود که او را به تعجب وا دارد مسئلهی اصلی که او حتی توی خوابهای کودکانهاش هم ندیده بود و او را مانند یک مجسمه برای لحظاتی خشک کرده بود، این بود که خانه مملو بود از عجیبترین موجودات!
از اسکلتهای متحرکِ لباس پوشیده گرفته تا حشرات غول پیکر مانند سوسک، کفشدوزک و عنکبوت؛ که البته آنها هم لباسهای مضحکی به تن داشتند و هرکدام با عجله به سمتی میرفتند! اسکلتها آنقدر عجله به خرج میدادند که به یکدیگر برخورد میکردند و بر روی زمین پخش میشدند. برای انجام سریع کارشان از جای بر میخاستند و عجیب اینکه اعضایشان خواسته یا ناخواسته با یکدیگر تعویض میشدند! مورچهها و عنکبوتهای ریزی نیز در همه جای آن سالن دیده میشدند. به طوری که ولادیمیر نگران بود مبادا یکی از آنها را زیر پایش له کند! با اینکه از خانه وحشت کرده بود اما نگران آن موجودات کوچک نیز بود! چشمانش داشتند از حدقه بیرون میزدند و با این حال او تمام سعیاش را میکرد که مانند یک دختر کوچک جیغ نزند اما ناگهان یک عنکبوت که از اندازه عادیاش اندکی بزگ تر بود _ به طوری که اعضای صورتش کاملا به چشم میآمد _ از سقف آویزان شد و درست مقابل بینی ولادیمیر قرار گرفت و با صدای بسیار ریزی گفت:
- خوش اومدی ولادیمیر!
پسر بیچاره با دیدن این صحنه دیگر نتوانست خود را کنترل کند؛ بنابراین تا آخرین حد توانش جیغ کشید. مرد جوان که پشت سر او ایستاده بود با دیدن ترس مهمانِ کوچکش بر سر خدمههایش فریاد کشید:
- تمومش کنید!
با اتمام یافتن این جمله سکوت بسیار سنگینی همه جای خانه را فرا گرفت و خانه به طور کامل خلوت شد. حتی مورچههای ریز از ترس خود را به دیوارها و عنکبوتهای کوچک نیز خود را به سقف خانه چسباندند. مرد نفس عمیقی کشید و باری دیگر آرامش و لبخندش را پس گرفت. رو به ولادیمیر که از ترس به در خانه چسبیده بود گفت:
- اوه دوست عزیزم! واقعا از این استقبال ناخوشایند متاسفم!
و سپس فریاد زد و به یک مخاطب نامعلوم گفت:
- پذیرایی لطفا! برای من و مهمان گرانقدرم.
به ولادیمیر نگاه کرد تا از او بخواهد که همراهش بیاید؛ اما او را در حال کشمکش با دستگیرهی در به منظور باز کردنش یافت و البته هرچه تلاش میکرد نا موفق بود. مرد جوان دست به سینه ایستاد و گفت:
- اون در اینجوری باز نمیشه!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
0بااینکه پارت اوله وداستان گنگه هنوز ولی قلمش روانه وجذاب
۱ سال پیشمحمدرضا
1اسم این رمان چیست
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
طبقه ی زیرین
۲ سال پیشنیلوفر سامانی
1بنده عاشقِ داستانای فانتزی ام😍😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نیلوفر جونم خوش اومدی🥺💚💚💚
۲ سال پیشخوبستانی
0نظری ندارم موفق وکامروا باشید
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم. همچنین شما💚
۳ سال پیشکمند
1به نظر جالبه
۳ سال پیشیکتا
1عالی عاشقش شدم
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوشحالم بابتش😍🫂
۳ سال پیشایلما
2آزاده جون قلمت ماندگار نویسنده خوش ذوق وخلاق قلمت قابل تحسین
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربونت مرسی💚🫂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیلاری
0چه قلم قوی و جذابی انگار دارم رمان خارجی میخونم ممنونم از نویسنده ی عزیز