پارت چهل :

در همین حین شماره‌ی پسر نویسنده را گرفت و به‌ او گفت:
- عزیز لطفا هاردت رو بهم برسون.
جوان با صدایی بلند که آقا خشایار را مجاب کرد صدای گوشی همراهش را کم کند پاسخ داد:
- جدی می‌گید؟ وای من خیلی از شما ممنونم.
آقا خشایار از این تشکر کردن‌ها خوشش نمی‌آمد، معذب می‌شد، بخاطر همین حرفش را قطع کرد و گفت:
- هنوز که کاری نکردم. هارد رو برام بفرست. بعدشم بجای تشکر، اگه مشکلت حل شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    چه با مزه نوه و پدربزرگ با هم بحث میکنن،آقا خشایار درعین احترام به نوه اش برای کشبدن تصویر او ،نکات تربیتی را نیز به او در مورد رفتار با مادرش گوشزد میکند ،ممنونم آقای سرداری

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنکن نوه قدرت داشته باشه وشماآروزچنین آدمی داریدبرای تعمییرممنون🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️