پارت هشتاد و دوم :

مهران چشمانش را باز کرد. آفتاب تا نیمه‌های اتاق را روشن کرده بود. هنوز هم احساس خستگی می‌کرد؛ اما در آن اتاق و تخت غریبه، خوابیدن بیش از این جایز به نظر نمی‌رسید. بوی غذا، شامه‌اش را تقویت کرد. در جایش نشست و پیرهن آویزان شده کنار تخت را به تن کرد. زحمت بستن دکمه‌ها را به خود نداد و همان‌گونه از اتاق بیرون زد.
لپ‌تاپ همان‌طور روشن، روی میز وسط نشیمن باقی مانده بود. یک‌راست به آشپزخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️