پارت هشتاد :

یک هفته‌ای می‌شد که نه مهران را دیده و نه به تماس‌هایش پاسخی داده بود. موفق شده بود در بوتیکی، کاری پاره‌وقت پیدا کند‌. صبح‌هایش را به کار روی پروژه‌ی پدر اختصاص می‌داد و هر چند کندتر از سابق موفق به رمزگشایی می‌شد، اما دلش نمی‌خواست از مهران کمک بگیرد.
بعد از ظهر تا شب هم به بوتیک می‌رفت و شلوار جین و تی‌شرت مردانه می‌فروخت.
حقوقش رضایت‌بخش نبود اما همین که قدمی در مسیر خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زپذبرزدپ

    0

    ذاذرتذذنذنذن

    ۱ سال پیش
  • بله

    0

    واقعا عالیه و هیجان انگیز

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    احساس میکنم مهران آدم درستی نیست میخواد از تانیا سو استفاده بکنه

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️