پارت هفتاد و نهم :

_به این زودی همسرت رو فراموش کردی؟
مهران ظرف‌ها را توی ظرفشویی گذاشت و آب را باز کرد. در کمال تعجب تانیا سرگرم شستن بشقاب‌ها و ماگ او شده بود.
_هر آدمی حق ادامه‌ی زندگی داره.
_پس احساسات چی می‌شه؟
_از کجا می‌دونی که وجود ندارن؟
تانیا آب دهانش را فرو داد. دلش می‌خواست این مرد بی‌خیال و بی‌پروا را از خانه‌اش بیرون کند؛ اما باز هم صبوری کرد.
_چطور ممکنه آدم به این زوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لابانم

    0

    زانریزترتذندمدم

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    شاید میخواد اینجوری کاری کنه تانیا همه چی رو بهش بگه نمیشه اینقدر سریع زنشو یادش بره که

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چقدر زود دست به کار شد ،واقعا از کار مهران خوشم نیومد ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    کم‌کم با شخصیتش بیشتر آشنا می‌شی 😌🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️