توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و دوم :
***
«آری منم، آن طفل معصومی که بد شد.»
تنِ من از سرما میسوخت و جنازۀ او در هُرم آتش.
چشم بر نمیداشتم؛ میخواستم آخرین صحنهای که از آن سفر در خاطرم میماند، شعلۀ دیوانهوار آتش باشد و رقص متزلزلِ همۀ آنچه بر صفحۀ سفید پشتش نقش بسته بود.
حس شیرین پیروزی بر بند بندِ بدنم جولان میداد. من برده بودم؛ من همیشه برنده بودم.
بر دفتر پر پرسش او مهر پایان کوبیده بودم؛ آن سلسل

لطفا صبر کنید...

مریم
0یعنی ترانه مرد!؟