پارت شصت و نهم :

عباس داخل نمایشگاه در حال صحبت با مشتری بود و پدرش هم آنطرفت‌‌تر در حال گفت و گوی تلفنی با مشتری‌‌ای دیگر. این روزها کمی مضطرب بود که کار عمل چطور پیش می‌‌رود و پدرش اطمینان می‌‌داد که نگران نباشد. کار که به پایان رسید نمایشگاه را بست و همراه پدرش بیرون آمد. پدرش کمی متفکر به نظر می‌‌رسید. داخل ماشین شدند و کنارش نشست و آرزو کرد که زودتر سلامتی‌‌اش را به دست آورد تا بتواند پشت فرمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    فکرنمی کردم محمودبخواهدبیایددیدن مهناز🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️