پارت شصت و یک :


فصل 03
عباس کنار پدرش روی تخت مفروش سفره‌‌خانه نشسته و در حال خوردن دیزی زیر چشمی نگاهش می‌‌کرد که ناراحت به نظر می‌‌رسید. می‌‌دانست به خاطر عدم حضورش به عنوان پدر مجتبی در مراسم خواستگاری ناراحت است و از دست او هم کاری ساخته نبود. با صدای پدرش از افکارش بیرون آمد:
ـ فعلاً صیغه کردند؟
ـ آره اکبر آقا اینطوری خواست.
ـ کار خوبی کردند.
و آهی کشید و گفت:
ـ انشاالل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    واقعا بیچاره سارا...دلم سوخت

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️💔

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    2

    فکر کنم فقط از لج مهشاد ازدواج کرده

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    مجتبی 😔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️