پارت صد و هفتاد و هفتم :

- یادمه گفتی سالاد نمی‌خوری.
- زیتونش چشمک می‌زد.
همراه با جمله‌اش خودش هم چشمکی می‌زند. از وقتی او را مفرد خطاب می‌کنم در صمیمیت یک باره پیش‌روی کرده است. صمیمیتش ابدا برایم آزاردهنده نیست. از راحت بودنش لذت می‌برم و حسی ناشناخته در درونم بیش از این صمیمیت را مطالبه می‌کند. نیرویی که به یکباره سربرآورده تا این عادت را به نیاز تعبیر و به من تلقین کند که روزهای دوستی با صدرا، ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    این پارت عالییییییی 🌟🌟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😘😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    1

    پیشرفت صدرا هم خیلی بوده

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏🌹⚘❤

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    1

    واییی چقدر این پارتو دوست داشتم 😍سه بار خوندمش😍قلمت پایدار

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    صدرااینهمه داره تلاش میکنه بعدآوامیگه سوتفاهم درست میشه ممنون 😘

    ۲ سال پیش
  • یانا

    2

    گذشته از هیجان رمان اما خیلی پخته ودرست صدرا داره جلو میرهای کاش همه سیاست درست را اتخاذ کنند شبیه صدرا و شهریار

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️