طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت پانزده :
بعد از چند لحظه چشمش رو باز کرد و نگاه متعجبی بهم انداخت.
- من دارم میرم پیاده روی بلند شو برو تو اتاق روی تخت بخواب.
کف سرش رو خاروند و با گیجی زمزمه کرد.
- واسه همین بیدارم کردی ک*خل... برو به سوسول بازیت برس بابا... کپه است که همینجا گذاشتم دیگه جاش چه فرقی میکنه.
چشمش رو بست که به طرف ورودی رفتم و کفشام رو پام کردم.
- به جهنم بخواب اینجا تا کمرت داغون بشه... اسکول یه وری.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.