مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و هفتم :
نفس در سینهی دخترک حبس شده بود. دستهای فرحان را محکم گرفت. نگاهش به چشمهای به خون نشستهی او بود و قطرات آبی که از موهای خیسش چکه میکرد. نفس زد تا صدای لرزانش آزاد شود و بهآرامی گفت: ولم کن؛ خودتم میدونی این حق من نیست فرحان...! میدونی منم از هاتف بیزارم و این حقم نیست جای اون تقاص پس بدم.
فرحان نیشخندی زد و گفت: چیه؟ ترسیدی؟ چرا دیگه نمیگی زردنبو؟ هان...؟ چرا دیگه جفتک نمینداØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0واقعا عالی بود...موفق باشید
۲ سال پیشبهاری
1بی صبرانه منتظر پارت بعدی 😍 خوشحالم که برگشتی نگار جون 😍🧡الهی قلمت همیشه پایدار باشه🤲🏻✨🌻
۲ سال پیشبهاری
1وای چقدر هیجانی شد 🥺
۲ سال پیشمریم گلی
1وای این بهمن از کجا پیداش شد ،خدا کنه نتونه آزاری به افرا و فرحان برسونه ،خیلی خیلی هیجانی و معمایی شده ممنون نگار جون
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شیدا
1واقعا ارزش خووندن داره قلمت همیشه پایدار ومانا