عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهارده :
در همین افکار درهم به سر میبردم که گوشیام زنگ خورد. خاله سیما پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم با لحنی ملامتآمیز گفت:
ـ مهسا این چه کاری بود کردی؟ چرا سندو از محضر برداشتی رفتی؟آبروی من و حامد رفت!
مکثی کردم و با صدایی آهسته جواب دادم:
ـ خاله من اومدم پیش دایی حسامم. تا یه ساعت دیگه میایم خونه صحبت میکنیم.
خاله بهتزده گفت:
ـ اون بنده خدا رو چرا از کار و زند
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
حامد دلش رو شکست 😔
۵ ماه پیشدازای
0عالییییی
۲ سال پیشطاهره
0دلم برای مهسا میسوزه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😔❤
۲ سال پیشمهسا
0عالی بود
۲ سال پیشطوبا
0ممنون مرسی خیلی قشنگ بود عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر عزیزم ♥️
۲ سال پیشZarnaz
2عالی بود مرسی ❤️❤️ایول به مهسا دیگه جایش اونجا نبود 😍
۳ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏😍
۳ سال پیشایلما
1دایی مهسانبایداجازه میداد ازاولین اونجا بمونه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0عزیزممم .مهسا خیلی گنااااه دارهههههه😭😭😭😭