ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و یک :
بهار داخل آرایشگاه شد و به محض ورود چشمش به لیلا افتاد که مشغول آرایش دختری بود و کارآموزان دیگر هم در حال درست کردن مو و آرایش عدهای دیگر. نزدیک لیلا رفت و گفت:
ـ کمک نمیخوای؟
لیلا عرق ریزان گفت:
ـ اگه برات زحمتی نیست یه توک پا برو دم خونه ما بگو مادرم بیاد آرایشگاه. از نیم ساعت پیش که رفته هنوز برنگشته... گفت زود برمیگرده! هر چهقدرم بهش زنگ میزنم جواب نمی

لطفا صبر کنید...

بهاره
3خیلی به موقع رسید عباس چه پسر غیرتی هستش ♥️♥️♥️ایشالله یه دختر خوب نصیبش بشه مثل بهار😁