پارت سی و سوم :

کمی دیرتر از معمول و در ساعت هشت به خانه رفت و شام خورد‌. تمام شبکه‌ها ویژه برنامه‌ی تحویل سال پخش می‌کردند، از بد ماجرا بازی ای هم برای تماشا وجود نداشت. در نهایت تلوزیون را خاموش کرد و روی مبل دو نفره لم داد و بعد به جای خالی زهره خانم، نزدیک بخاری و جلوی دار قالی خیره شد. بعد سراغ گوشی اش رفت و مثل همیشه ویدئوهایی از کودکان و حیوانات دید و کمی وقت گذراند. پس از مکالمه‌ای کوتاه با زهره Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مومنی

    0

    آخی.احساساتی شد.چه خوبه آدم بتونه حس هاش رو بروز بده

    ۲ هفته پیش
  • فائزه سادات

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏💙

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    الهی چقدر رمانتیک شد.آق خشی دلش واسه نوه رفت🥰

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    :)

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️