ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت سوم :
ساعت هشت شب بود که با خستگی روانه خانه شد. در حال کلید انداختن در قفل بود که صدای مردی از پشت سرش شنید:
ـ آقا سلام.
برگشت و چشمش به مرد جوان غریبهای افتاد. در حالی که با چشمانی ریز شده از کنجکاوی به او نگاه میکرد، گفت:
ـ سلام.
مرد دستش را به طرف او دراز کرد و لبخند زد:
ـ من همسایه جدیدم.
فوراً لبخندی دوستانه بر لب آورد و به او دست داد:
ـ حال شما؟!
ـ قربون شما! خوب هستین؟
ـ ممنونم.
ـ ببخشید مزاحم شدم. راستش یه چند تا سوال داشتم.
ـ من در خدمتم!
ـ من مخلصم!
مرد مکثی کرد و گفت:
ـ شما با اسنپ کار میکنی؟
عباس سرش را فرود آورد:
ـ بله...
ـ از کارت راضی هستی؟ چهطوریاست؟ راستش من یه چند وقتیه میخوام بیام تو این کار هی امروز فردا میکنم.
ـ ماشین داری از خودت؟
ـ آره یه پراید دارم.
ـ والا... بستگی داره چهقدر مسافر بهت بخوره و مسیرا چهطور باشه.
ـ حوصله جاهای دورو که اصلاً ندارم. میخوام داخل شهر باشه.
ـ داخل شهرم ترافیک زیاد داره. اعصابشو داری؟
مرد دستش را با حالتی کلافه داخل موهایش برد:
ـ چارهای نیست.
ـ عباس به چهره گرفتار او نگاه کرد و احساس ترحم کرد:
ـ کار دیگهایام داری؟
ـ آره. مغازه دارم تو پاساژ. میخواستم صبحا مغازه باشم ظهرا اسنپ باشم. مشکلی که نیست؟
ـ نه مشکلی نیست. کار و کاسبی چی میکنی؟
ـ تو کار پوشاکم. لباس بچه.
ـ کارخودت که بد نیست...
ـ چک دارم دست مردم.
عباس سرش را به نشانه متوجه شدن فرود آورد. صدای او را شنید:
ـ ممنون. اگه شد میرم اینترنت ثبت نام میکنم.
عباس تایید کرد.
ـ راستی اسمتو نگفتی.
ـ کوچیک شما عباس.
ـ منم بهمنم. عباس جان بفرما خونه.
عباس تشکر کرد. مرد که داخل خانهاش رفت عباس هم داخل خانه خودشان شد. به محض ورود چشمش به مادرش افتاد که در حال مکالمه تلفنی با مجتبی بود:
ـ مجتبی دارم بهت میگم زود بلند شو بیا خونه و با اعصاب من بازی نکن!
به طرف مادرش رفت و با اشاره پرسید مجتبی کجاست. مادرش نگاهش کرد و گفت:
ـ میگه شب دیر میاد خونه.
ـ برای چی؟
ـ چه میدونم. لابد با اون پسرهس!
ـ گوشی رو بده من!
عباس گوشی را از دست مادرش گرفت و گفت:
ـ مجتبی...
صدای مجتبی را با عصبانیت شنید:
ـ حالا گوشی رو داد به تو؟ عباس به مامان بگو یه کاری نکنه همین تلفنم نکنما!
ـ شب دیر میخوای بیای خونه که چی؟
ـ مگه من بچهام که سین جیمم میکنید؟ خودت بیست بار نصفه شب اومدی خونه.
ـ من به هزار و یک دلیل منطقی نیومدم. تو چی؟ با اون پسره آرشی؟
ـ نه خیر!
و تماس قطع شد. خشمش را فرو خورد و رو به مادرش گفت:
ـ نگرانش نباش! خودش حواسش به خودش هست!
ـ آخر دقم میده!
ـ شام داریم؟
مادر آشپزخانه رفت و با سینی غذا برگشت. عباس سینی را گرفت و نشست و مشغول غذا خوردن شد. در حین خوردن غذا در مورد پیرزن بانی و حرفهایشان و در آخر شماره گفت. مادرش فکری کرد و گفت:
ـ خدا کنه خوب باشه. مثل اون دختره نباشه که رفتیم خواستگاریش و فهمیدیم پنج سال ازت بزرگتر بود.
ـ خواستگاری سنتیه دیگه... چارهای جز اعتماد نیست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشسما
0عالی اجتماعی هستش
۱ سال پیشسلام
0قشنگه
۱ سال پیشپارسا
0خوبه
۲ سال پیشفاطمه
0فعلا خوبه
۲ سال پیشالوین
0هنوز کامل نخوندم
۲ سال پیشافسانه
0عالی بود
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشsetayeshA
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🌹
۲ سال پیشفرح
1فعلانظری ندارم تاانتهای داستان
۲ سال پیشفن پسرک ابرو شکسته
0خسته نباشید
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلامت باشید. ممنونم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سمیه
0بسیارعالی بود