سودا به قلم آزاده انصاری
پارت بیست و سوم :
فصل چهاردهم
از زبان سودا
با صدای آلارم موبایلم، مثل فشنگ پریدم و لباس پوشیدم...
امروز با استاد فاضلی کلاس داشتم... همون استاد نچسبی که هفته ی پیش، منو تو کلاسش راه نداد و برام غیبت رد کرده بود...
کوله ام رو برداشتم و پله ها رو دو تا یکی رفتم پایین... از توی یخچال یه رانی برداشتم و زدم بیرون... برای اینکه دیر نرسم، یه تاکسی دربست گرفتم و یه ربع قبل از شروع کلاس؛ رسیدم دانشگاه..
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.