قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت شصت :
یکدفعه اطرافم روشن شد و صدای قطار دورتر.
چشم باز کردم و از میان علفها آسمان آبی را دیدم. نفس راحتی کشیدم. عذاب به پایان رسیده بود و هنوز زنده بودم. جان سالم به در برده بودم.
کمی سرم را بالا آوردم که علی سریع گفت:
- نه! سر جات بمون. بذار قطار وایسته که فاصله رو بسنجم بعد راه میافتیم.
صدای کشیده شدن چرخهای فلزی روی ریلها گوشم را پر کرد، تلقوتولوق
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرناز نخعی | نویسنده رمان
نزدیک ایستگاهها مسئول قطار در توالتها رو قفل میکرد. اونجا قطار بدون پیش بینی متوقف شده و ایستگاه نیست.
۲ سال پیشمریم گلی
2جوینده یابنده است انشاالله با کمک علی تابان دخت بتونه مادرشو پیدا کنه ممنونم فرناز جان
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
ایشالا که بتونه😍
۲ سال پیشساناز
2❤️
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
❤️🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1خودتابان میگه قطارایستاددردسشتویی بسته شدپس چطورمیشه رفت دستشویی وقتی که قطارایستاده وازاون درآمد؟🙏😘⚘