پارت شصت و نهم :

_نتونستم.
_ممنونم!
این را گفت و اشک‌هایش را پس زد. هر چند که باز هم چشمانش پیوسته پر و خالی می‌شدند، اما این‌بار تلاش بیشتری برای تسلط بر خود کرد. لحن مهران آرام‌تر از همیشه بود.
_تموم تلاشمو می‌کنم که پیداش کنم تانیا. نمی‌دونم چطوری؛ اما بهت قول می‌دم که حتی یک لحظه هم ناامید نشم. ازت می‌خوام که تو هم ناامید نشی. دوباره به زندگی برگردی و خودتو برای تغییر شرایط آماده کنی!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تبننبنبنینبتبت

    0

    تینیتیپیدبتبتببپ

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    من احساس میکنم آرسینم دنبال انتقام پدرومادرش هست ،چی میشد اگه تانیا اینارو بهم معرفی میکرد تاباهم همکاری کنن

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت دوست عزیز

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️