پارت هفتاد :

***
_بابا و چند نفر دیگه! امیر نه! اصلا واسه چی باید توضیح بدم؟ برو عوضی...
تلفن همراهش را قطع و آن را با عصبانیت روی میز کوبید.
_کثافت آشغال!
این را گفت و مجددا در اتاق به راه افتاد.
_انگار کیه؟ اصلا چرا باید به خودش جرئت بده؟
حین گز کردن اتاق، پایش به پایه‌ی صندلی گرفت و صدای آخش بلند شد.
_لعنت بهت!
با چهره‌ای در هم، مشتی به صندلی کوبید و دست دردناکش را به دهان گرف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارتتبا

    0

    لباذزبانعلببذتنسننیتیتزتتز

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️