پارت شصت و هفتم :

روزهای انتظار و بی‌خبری، سخت‌ترین روزها بودند. تانیا تصمیم گرفته بود وقتش را به کار مفیدتری اختصاص دهد تا از فکر و خیال حوادث اطراف بیرون آید. هوا بنای گرمی گذاشته بود و فقط شب‌ها بود که می‌توانست از هوای طبیعی بیرون از پنجره و خنکای آن بهره ببرد.
آن شب ماه کامل بود. مادرش همیشه عاشق ماه کامل بود و چقدر دلتنگش شده بود...
_می‌بینی مامان! می‌بینی چقدر بینمون فاصله افتاده؟ تو الان Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لتالاد

    0

    انعااتبفتدتهتاببسننااتنپرللپنپ

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️