پارت شصت و ششم :

_از همون راهی برو که سناریوشو چیدی! در ورودی دوربین داره.
_و تو نمی‌خوای که من دیده بشم!
نگاهشان لحظه‌ای به هم گره خورد و تانیا لرزش نگاه آرسین را دید. مدت زیادی دوام نیاورد. چشمانش بی‌اختیار پر و خالی می‌شدند و گونه‌هایش پیوسته تر!
_نمی‌خوام فکر کنه کمکت کردم. فقط برو!
_حتی اگه بدونی بابات جوابتو داده؟
چیزی در وجود تانیا لحظه‌ای فرو ریخت. از گریستن دست کشید و جدی شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پینتتبپب

    0

    بله چون محشره حرف نداره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️