پارت شصت و پنجم :

روی تخت ولو شد در حالی که حال روحی خوبی نداشت. تمام تصوراتش از آرسین، ناگهان دود شده و به هوا رفته بود. از بیشترین کسی که عصبانی بود خودش بود. بارها فرصت این را داشت که با دید بازتری او را زیر نظر بگیرد؛ اما با ساده‌لوحی از همه چیز گذر کرده بود.
پاهایش را در سینه جمع کرد و به خود لرزید. دقیقه‌ای بعد چنان نوای گریه‌ای را سرداد که تمام غم، درد و رنجی را که مدت‌ها بود سر دلش سنگینی می‌کردØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایسان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️