پارت شصت و دوم :

روزها و شب‌ها! سرگردانی و سرگردانی! بی‌خبری آزاردهنده بود. نمی‌دانست چه اتفاقاتی در شرف وقوع است؟ زمان را گم کرده بود. روزها را! هفته‌ها را! گاهی حتی شبانه روز را! اگر پرده‌ها را کنار نمی‌زد حتی با خورشید نیز غریبه می‌شد. تمام مدت استرس داشت. حسی مرموز که به جانش افتاده بود و وجودش را ذره‌ذره می‌خورد.
حتی وجود مولایی هم خوشحالش می‌کرد. با دیدن او می‌فهمید که هنوز زنده است؛ اما مو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️