پارت شصت و یک :

با شنیدن صدای «یا‌الله» آشنایی، چشم دوخته به در، سر جایش ایستاد‌. مولایی طبق انتظارش، با کیسه ی خرید بزرگی وارد شد و ورودی در توقف کرد. کیسه را که زمین می‌گذاشت، ضمن «سلامی» که زیر لب گفت، چشم به زمین دوخته، با دستش ادای حجاب گرفتن را درآورد و با همان لحن آرام لب زد:
_خواهر جناب سروان پشت در ایستادن!
تانیا که گیج شده بود، جواب سلامش را سربالا داد و با اخم ریزی گفت:
_خب چرا دعوتش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایسان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ایسان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!