سودا به قلم آزاده انصاری
پارت بیست و یکم :
فصل دوازدهم
از زبان آراز
هم صحبتی دیشب نیما، یکمی از عذاب وجدان همیشگیم کم کرده بود...
مثل هر روز صبح، یه دوش آب یخ گرفتم، یه صبحونه ی سر پایی خوردم و رفتم شرکت...
انقدر کار سرم ریخته بود که نفهمیدم چه جوری ساعت چهار شد...
در اتاقم باز شد و دوست نیلو وارد شد... قهوه ی توی دستش رو که دیدم، یادم اومد قرار بوده از امروز کارش رو شروع کنه
نیم نگاهی بهش کردم و دوباره این فکر که "
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.